تبليغاتX
بر من چه گذشت » بی حجاب از روی دیوارها
My Twitter
BiKasiham
About Contact Archive Archive

انكار ميكني ؟!

... شده سخنگوي دهان مردم !!!

نویسنده متن ادامه متن ارسال دیدگاه


ادب

سرمايه ي متزلزل من

نویسنده متن ادامه متن ارسال دیدگاه


ZOZO

عطري كه روي پيراهنم نشسته، عطر توست ...

نویسنده متن ادامه متن ارسال دیدگاه


و من گوش نكردم ...

پدرم ميگفت: هرچيزي را با بهترين دوستان خود بازگو مكن
از همين است كه حال هيچ رفاقتي بر من نمانده

نویسنده متن ادامه متن ارسال دیدگاه


FA - Persian

مدتها بود كه ايده ي اضافه كردن زبان فارسي به يكي از سايتهاي خارجي كه روزانه باهاش سر و كله ميزنم رو داشتم و امروز هم بعد از كلي مكاتبه، موفق شدم كه فعاليتم رو توي كنترل پنل مربوط به ترجمه ي سايت 4Shared شروع كنم تا شايد تونسته باشم با اينكار ، زبان مادري خودم رو به سايتي كه در حال حاضر رتبه 17ــم در ايران و 81ــم در جهان رو داره اضافه كرده و اين زبان شيرين رو در بين 15 زبان حاضر سايت ببينم. البته مشكلاتي از قبيل LTR بودن صفحات و بالا بودن حجم كلمات هم وجود داره (نزديك به 2600 فيلد رو در بر ميگيره و من تا الان 400 مورد پركاربرد رو‌ فارسي كردم). نتيجه كار بزودي در سايت 4Shared در دسترس خواهد بود و اميدوارم مفيد واقع بشه.

نویسنده متن ادامه متن ارسال دیدگاه


سرخوشم

دوستي مي پرسد: قبل از هرچيز ، خوبي ؟!
- خوبم كجا بود ؛ اما به همين سرخوشي راضي ام :دي

نویسنده متن ادامه متن ارسال دیدگاه


حمام روح

اگر حرفي برای گفتن نداریم، ایرادی ندارد. حیف کلمات نیست که هدر بدهيم ؟!
- اما من حرفهاي زيادي دارم و كلمات حيفشان ميشود كه با من باشند ...

نویسنده متن ادامه متن ارسال دیدگاه


چه بگويم

آنچه مرا مي رنجاند، ختم است به بازجويي
و سكوتش، سلول انفرادي ...

نویسنده متن ادامه متن ارسال دیدگاه


هیـس

آرامش روی شانه ام سر نهاده ...
و حس عجیبی که از دست داده بودمش

نویسنده متن ادامه متن ارسال دیدگاه


[...]

لحظه ها از شمارش می ایستند
بوسه ها رنگ تازه می یابند ...

نویسنده متن ادامه متن ارسال دیدگاه


پیمانی تازه می بندیم

از چارپایه پایین آمده ام ... ؛ داشتم خفه میشدم

نویسنده متن ادامه متن ارسال دیدگاه


سوتی ...

وسیله فدای هدف میشود یا هدف فدای وسیله ؟! :دی

نویسنده متن ادامه متن ارسال دیدگاه


به من حق بده

... وقتی کوچکترین مسئله، بزرگترین معظل میشود.
میخواهم ذهنم را پاک کنم از آنچه گذشت !!!


نویسنده متن ادامه متن ارسال دیدگاه


پشیمانی از لبخند

به قصد رفتن به محل کار سوار ماشین میشوم و پیرمردی کنار من می نشیند که از لحظه ی ورود به ماشین زبانش را از دهانش خارج کرده و دوباره داخل دهان میکند. کمی بیشتر توجه میکنم و خنده ام میگیرید ؛ توی دلم میگویم یا از پیری است یا نوع جدیدی از ذکر گفتن و بازهم می خندم. خنده دار است وقتی به خودم فکر میکنم که اگر بخواهم با این سرعت برای مدتی متمادی اینچنین کنم، یا فکــــ ام پیاده میشود یا آب روغن قاطی خواهم کرد.

بین راه پیرمرد به راننده میگوید همینجا پیاده میشوم و آب دهانش سرازیر میشود. گویی الان است که هرچه لبخند زده بودم به عذاب وجدان بدل میشود ؛ وقتی راننده هم از روی شناختن یا اطلاعی که از روی حالت او پیدا کرده بود، درحالی که سری از روی ناراحتی تکان میداد، گفت: بیچاره MS دارد ؛ منم سری تکان میدهم (نمی دانم برای او یا به حال خودم).

توی گوگل کمی سرچ میکنم تا اطلاعات بیشتری پیدا کنم ؛ گوگل میگوید: ام.اس یا Multiple Sclerosis ، نوعی بیماری اعصاب مرکزی بوده که باعث میشود فرمانی که از مغز صادر ميشود براحتي به اعضاء و ماهيچه ها نرسد. از خنده ام پشیمان شده و خدا را بخاطر سلامتی شکر میکنم ...

نویسنده متن ادامه متن ارسال دیدگاه


خسته ام

چی ؟ کار ، نــه !
... از زنـدگــــی

نویسنده متن ادامه متن ارسال دیدگاه


تکیلف من چیه ؟!

میرم که بخوابــم ؛ تـو هم بگیــر بخـواب

نویسنده متن ادامه متن ارسال دیدگاه


دلگیرم

دلـم گیر است و دلگیــر ...

نویسنده متن ادامه متن ارسال دیدگاه


می نویسم

می نویسم عشق
مرددم که چه بخوانم

اما همچنان می نویسم
کمی بیشتر از پیش

نویسنده متن ادامه متن ارسال دیدگاه


دوباره لبخند

و شاید لازم بود
که بخندیم


توی چشمانت
شاید آن موج نیست
اما آسمانش
مال من است

نویسنده متن ادامه متن ارسال دیدگاه


آخرین ارسالها

شاید دیشب آنچه تمام میشد، قسمت نمی کرد که به آخرین ارسالهایم بیفزاریم. خواستم عنوان را این چنین بگذارم : به آخرین ارسالها نزدیک میشویم ، کمربند خود را محکم ببندید، اما میسوزم از اشتباهات ناکرده ای که لبخند از چهره ام بر کنده است.از خود گذشتم، به هوای عشق. از شهوت گذشتم تا آنچه عشق است، به یک اشتباه، بلای خانمان سوز سالهایی مشترک نشود. به هوای عشق از هرچه بود گذشتم، تا عشق باشد و عشق ؛ تا روزی نرسد به خود بگویم: به بهای ناخالصی، ضربه میخوری. تا نگویم ظاهر ساختم و خود را فریب دادم. اما فراموش میشوم تا به خواسته ات برسی

نویسنده متن ادامه متن ارسال دیدگاه


نمره از 20 هم گذشت

نمی دانم چه شد که نمره از 20 هم گذشت
و همهء آن هجو هایی که بسوی من میرفت، شد 22

نمی دانم چه شد...

نویسنده متن ادامه متن ارسال دیدگاه


تنها بهانه، توئـی

آنقدر اشک ریخته ام که به واسطه ی خستگی 8 ساعت کاری که پشت میز می نشینم، چشمانم خیس نمی شوند. باورم نمیشد وقتی میپرسم میخواهی از من دور شوی، جای اینکه دلگیر شوی، سکوت کنی و با تردید بگویی: جوابی ندارم

چه به روز من آمده که این چنین لحظه هایم پریشان شده
نمی توانم سکوت را بچینم و احمقانه راه خود را پیش بگیرم ...

نویسنده متن ادامه متن ارسال دیدگاه


شکستم

آنقدر بهت زده مانده ام که طاقت نمی آورم و کف حیاط خانه دراز میکشم، میشوم همان کودکی که پدر این روزهای سخت او را "مرد خانه" خطاب میکرد و خوشا بــحالم که نیست مرا وقتی زار زار گریه میکنم ببیند.

روی سنگ فرش حیاط می مانم و آسمان را نگاه می کنم و ماه ئی که از پس گریه هایم، به پشت ابر میرود. دستم را روی دهانم میگذارم تا هق هق ــم را نشوند ؛ دارم خفه میشوم بس خدا را صدا زده ام ، بس به حال خود گریسته ام ، ... تا خواهر کوچکم از روی اتفــاق سر میرسد و اهالی خانه را صدا میزند که نیما ولـــو شده. چشمانم جایی را نمی بیند ، اما گوشهایم خوب میشنود که مادرم چه هراسان به سوی من شتاب بر میدارد و من همچنان می گریم و بند کفشم را باز میکنم تا از پله ها بالا بروم ... . می پرسد چه شده، برای کسی اتفاقی افتاده؟ میگویم : نه ! و پشت بندش می پرسد ، قابل حل است؟ میگویم آری و تنهایی را طلب میکنم .

خواهر کوچکم بی آنکه بداند، با من می گرید.

دوباره به حیاط (نه حیات) بر میگردم ؛ شروع میکنم به گریستن ، گویا سر روی پای مادر گذاشتن ، بیشتر داغم را تازه می کرد، آری ... ؛ من بهانه ای بی ارزش ، که نمی صرفد قاطع باشی، نمی صرفد بپای من بمانی و نگویی هرچه تقدیر است. می ارزد مرا بــشکنی و بخشکانی ، اما تنها بمانی ...

نویسنده متن ادامه متن ارسال دیدگاه


BiKasiham
Home
Profile
Contact
Archive
FaceBook YouTube FireFox Balatarin Twitter
RSS